#گریان_تر_از_گریان_پارت_206


اگه به یه غریبه میگفتی حامله است شاید باور نمیکرد چون با وجود اینکه وسطای ماهه پنجمش بود اصلا تغییر زیادی در ظاهرش بوجود نیومده بود بارداری اولشم همینطوری بود نه زیاد چاق شده بود و نه زیاد ورم کرده بود.

با صدای داداش به خودم اومدم:سلااام هستی خانوم چرا اونجا ایستادی بیا صبحونه بخور دیرت نشه.

سلامی داده و همزمان با اینکه خواستم به سمت صندلی برم و روش بشینم چنان دردی زیر معده ام پیچید که دستمو روی دلم گذاشتم،دستمو از دیوار گرفته وهمونجا روی دوزانو نشستم.

مارال با دیدن این صحنه با صدای بلند گفت:خاک بر سرم چی شد هستی؟...با عجله بلند شدوبه سمتم اومد.

چون میدونستم توی این وضعیت هول شدن براش سمه با هزار جور سختی سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم و گفتم:چیزی نیست فقط یه کوچولو دلم درد گرفت.

داداش در حالیکه کنار من زانو زده بودروبه مارال گفت:هول نکن خانومم چیزی نشده که تو اینطوری میکنی این بدبخت بیشتر حالش بد میشه شمااروم باش.

مارال با نگرانی خواست چیزی بگه که داداش دوباره جملشو تکرار کرد و با تحکمی که در لحنش وجود داشت مجبور به نشستنش کرد.


romangram.com | @romangram_com