#گریان_تر_از_گریان_پارت_193

با صدای نوشین خانوم به سمتش برگشتم:هستی جان عزیزم با مستخدم برو اتاقو نشونت بده لباساتو عوض کن.

_ممنون ولی راستش من تازه خبردار شدم امشب اینجا دعوتیم برای همین از قبل با مهرسا برنامه ریزی کردیم ببرمش شهربازی الان دوستاش اونجا منتظر مهرسان..اومدم اینجا که یه دیدار کوتاه داشته باشیم تامن مهرسا رو ببرم شهربازی انشاا..تا ساعت ده برمیگردم.

اقاکامیار:پس بگو چرا مهرسا خانوم ما امشب تو خودشه نگو دوستاش منتظرشن.

نوشین خانوم:اشکالی نداره عزیزم برین خودتم یکم خستگیت درمیره.

_من بازم عذرمیخوام اگه مهرسا به دوستاش قول نداده بود این برنامه رو به یه شب دیگه موکول میکردیم ولی الان دوست ندارم جلو دوستاش بدقول جلوه کنه.

نوشین:نیازی به عذرخواهی نیست عزیزم برین فقط مراقب خودتون باشین._چشم.

همون لحظه مهرسا به سمت هومن رفت و گفت:عموجون؟_جانم عزیزم_میشه شما هم با ما بیاین؟خواهش میکنم.اخه اینطوری خاله تنها میمونه...

من که تازه فهمیدم مهرسا داره چی میگه میون حرفش گفتم:اِ مهرسا جان عزیزم اقا هومنو اذیت نکن شاید دوست نداشته باشن بیان..

romangram.com | @romangram_com