#گریان_تر_از_گریان_پارت_176
با قدمهایی استوار و با غرور قدم برمیداشتم..مارال پیش نوشین خانوم و کامران و اقا کامیار ایستاده بود ولی داداشو هومن کنارشون نبودن.
با لبخند نوشین خانوم رو در اغوش گرفتم و گفتم:سلام نوشین جون دلم براتون توی همین مدت کم تنگ شده بود_سلااام عزیزم دل به دل راه داره خوبی خانومی...از اغوش بیرون اومدم ادامه داد:من از نو در عجبم هربار که میبینمت زیباتر از قبلی گفته باشم امشب حق نداری از جات تکون بخوری میترسم ایندفعه واقعا بدزدنت...لبخندی از روی خجالت زدم و گفتم:شما همیشه به من لطف دارین.
صدای اقا کامیار مانع ادامه ی بحث شد:نوشین جان ببینیم میذاری ماهم یه سلامی به دختر عزیزمون بدیم یا نه_بفرمایید اقا ایشون در اختیار شما.
دستم رو در دست گرم اقا کامیار گذاشتم وگفتم:شما خوبین؟؟_مگه میشه دخترمو ببینم بد باشم.
کامران:وااای خاک تو سرم شد بابام اخر عمری دختردار شد..
درحالیکه سعی میکردم خندمو کنترل کنم گفتم:شما حسودیتون میشه؟_راستشو بخواین بله من نمیدونم چه سریه که از وقتی ما شما رو دیدیم از هر ده کلمه ی مامان بابا پنج تاش از حُسن های شماست.
خصوصیات اخلاقی کامران باعث شده بود خیلی باهاش راحت و صمیمی برخورد کنم.خونگرم و خاکی بود درست مثل داداش طاها..
romangram.com | @romangram_com