#گریان_تر_از_گریان_پارت_123

داداش با تعجب گفت:پس مشکل چیه؟_مشکلی وجود نداره خواستم چند تا درس بهتون بدم یک اینکه از این به بعد سر بزنگاه خبرارو به من ندین دوم اینکه.نگاهی به جمع کردم از جام بلند شدم پشت یکی از مبلا سنگر گرفتمو گفتم:نمیدونین چه حالی میده وقتی یه جمع بزرگو دست بندازی.

چند دقیقه ی اول همه به هم خیره شدن بعد بارانی از کوسنای مبل بود که به سمتم پرت شد هومن دیگه لبخندش پررنگتر شده بود.

و در اخر صنم از جاش بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد گفت:فقط دعا کن دستم بهت نرسه هستی..به سمت پله ها دویدم و همینطور که ازشون بالا میرفتم گفتم:تا شما باشین بدون اطلاع من برای خودتون برنامه ریزی کنین.

ده دقیقه ای توی اتاق موندم و بعد وقتی مطمئن شدم اوضاع اروم شده راهی پایین شدم..به محض ورودم همه سکوت کردن و سعی کردن بحثو به طور خیلی واضحی عوض کنن.حیف حوصله نداشتم وگرنه میفهمیدم داشتن راجب چی صحبت میکردن.

ساعت ده بود که بالاخره رضایت دادن شام بخوریم من که داشتم میمردم از دیشب هیچی نخورده بودم از اینکه توی بیمارستان چیزی بخورم چندشم میشد توی خونه هم که وقت نکردم ناهاربخورم.

سرمیز شام چنان شدید احساس گرسنگی میکردم که سه کفگیر برنج برای خودم کشیدم همه تعجب کرده بودن خب من هیچوقت بیشتر از یه کفگیر حالا زیاد زیاد یه کفگیرو نصفی نمیخوردم.

باولع کمی خورشت روی برنجم ریختم و مشغول خوردن شدم.توی خونه ی ما تنها کسیکه علاقه ی شدیدی به قورمه سبزی داشتم من بودم بقیه هم دوست داشتن ولی نه به اندازه ی من.صدای مهرسا که منو خطاب قرارداده بود باعث شد سرم رو به سمتش برگردونم_خاله جون میدونستی عمو هومنم مثل شما خیلی قورمه سبزی دوست داره نوشین جون میگفت اگه سه وعده قورمه سبزی داشته باشن با اشتها میخوره.

با این حرف مهرسا همه خندشون گرفت اخه به طرز خیلی بانمکی این حرفو اَدا کرد.

romangram.com | @romangram_com