#گندم_پارت_456

-اون هیچ جا نرفته احتمالا خونه یکی ازدوستاشه!

-به همه ی دوستای نزدیکش سر زدیم هیچکدوم ازش خبری نداشتن

میترا-دارن!به شما نمی گن!

-نمی شه که بامامور بریم در خونه شون!

میترا-باید برین دم خونه نزدیک ترین دوستش کشیک واستین داره موش وگربه باهاتون بازی می کنه!

-وقتی که ازخونه می رفته فوق العاده عصبی وناراحت وشایدم شکست خورده بوده!

میترا-اخه چه مشکلی می تونسته داشته باشه؟

-یه دیوونه ای بهش گفته که بچه پدرومادرش نیس بهش گفته سرراهی یه!

میترا اینایه نگاهی به همدیگه کردن وهیچی نگفتن نم سرمو بانسکافه گرم کردم یه خرده که گذشت پانته آ گفت:

-خیلی عجیبه که یه ادم به همین سادگی حرف کسی روقبول کنه!

-متاسفانه انگار اینجوری بوده!

دوباره همگی ساکت شدن که من به میترا گفتم:

-من خیلی دلم می خواد یه چیزی روبدونم!اگه یه همچین حالتی برای یه کدوم ازشماها پیش می اومد چیکار می کردین؟

میترا توچشمام نگاه کردوهمونجور گفت:


romangram.com | @romangram_com