#گندم_پارت_454

میترا-نه!نصرت گفته تا حساب اون دفعه ش روصاف نکنه جواب سلام شم نده!

بعد به گارسونه گفت:

-دست به سرش کن!

گارسونه رفت ومیترا یه نگاه به من کرد وسرشو انداخت پائین وگفت:

-ببخشین سامان خان زندگی ئه دیگه!

-نه!این زندگی نیس!این...

اومدم یه چیزی بهش بگم اما حرفمو خوردم وخواستم بلند بشم وبرم که دستمو گرفت وتندتند گفت:

-درسته!درسته!این کثافته!لجنه!خواهش می کنم بشین!

نشستم واروم فنجون نسکافه م روگذاشت جلوم وگفت:

-اگه یه عکس ازدختر عمه تون داشتین خیلی کمک کرد!

ازتو جیبم یه عکس گندم روکه پارسال باهمدیگه گرفته بودیم دراوردم ودادم بهش گرفت ونگاهش کردوگفت:

-دیوونه س!

-چرا؟

میترا-چون باداشتن شما ازخونه گذاشته ورفته!


romangram.com | @romangram_com