#گندم_پارت_452
پاکت سیگار رو دراوردم ویه دونه دراوردم وروشن کردم ویه دفعه متوجه شدم که به میترا تعارف نکردم عذر خواهی کردم وپاکت سیگار رو گرفتم جلو تک تک شون که همگی ورداشتن وبراشون روشن کردم که میترا گفت:
-سمان خان جلو ماها خجالت نکشین ماها همه دخترا ی فراری هستیم!
-همه تون؟
میترا-آره
یه نگاه به همه شون کردم خیلی شیک پوش وخوشگل!ازهر کدومم بوی یه عطر خیلی خوب می اومد همگی م ارایش کرده بودن
-من اصلا سردر نمی ارم اخه چرا؟
یکی شون گفت:
-سامان خان اسم من ملیحه س که همه مرجان صدام می کنن منظورم اینه که من حتی ازاسم خودمم فرار می کنم!
-برای چی؟
مرجان-ازاسمم خوشم نمی اد خیلی راحت!این اسم رو برای من پدرو مادرم یا پدربزرگ ومادربزرگم انتخاب کردن اون بیست وخرده ای سال پیش!این اسم برای همون وقتا خوب بوده نه حالا!الان این اسما رو کسی نمی پسنده!اسم، عقاید،ایده ها رفتارها وهر چیز دیگه یه نسل برای زمان خودش خوبه!
-یعنی شما به خاطر یه اسم ازخونه فرار کردین؟
مرجان-نه یه مثال براتون زدم!من ازیه زندان فرار کردم!زندانی که پدرومادرم برام درست کرده بودن!
میترایه اشاره به دخترای دیگه کردواونام یکی یکی شروع کردن!
-اسم اصلی من کبری س همه ترانه صدام می کنن من درست پنج دقیقه قبل ازعقدم فرار کردم!می خواستن به زور منو بدن به یه مردی که بیست سال ازمن بزرگتر بود!
romangram.com | @romangram_com