#گندم_پارت_449
یکی ازدخترا گفت"
-چی شد یه مرتبه؟!دیگه نمی ترسین؟
کامیار-من همیشه این ترس تودلمه!اصلا این دل من دل نیس که!یه اهوی رمیده س!خداحافظ تادیدار بعدی!
اینو گفت وراه افتاد طرف کافی شاپ وازپله ها رفت بالا ومنم دنبالش رفتم وتادررو واکردم دیدیم کافی شاپ پردختر وپسره!بوی قهوه ودود سیگار همه جا روورداشته بود!
داشتیم میزارو نگاه می کردیم که یه مرتبه میترا رو دیدیم که ازپشت یه میز بلند شد واومد طرف ما وتارسیدگفت:
-سلام چقدر دیر کردین!
-سلام پیش نصرت خان بودیم ببخشین!
میترا-نصرت خودشم می آد اینجا قرار گذاشتیم باهم!
-اینجا خیلی شلوغه!
میترا-می خواین بریم جای دیگه؟
-نمی دونم کامیاربریم جای دیگه؟
برگشتم طرف کامیار که داشت این ور واون ور رونگاه می کرد
-کامیار باتوام کجا رونگاه می کنی؟
کامیار-دارم دنبال میتراخانم می گردم!
romangram.com | @romangram_com