#گندم_پارت_431
-خداشماروبه این برادر ببخشه انشاله که همینطوره!
توهمین موقع غذامون رواوردن وشروع کردیم به خوردن واقعا غذا خوردن این دخترا تماشایی بود بایه اشتها ولذتی می خوردن که ادم کیف می کرد!
وسط غذام کامیارهی شوخی می کرد وماهام می خندیدیم غذاکه تموم شد کامیار حساب میز روداد وباتشکر نصرت و دخترا بلند شدیم وازرستوران اومدیم بیرون که من اروم به کامیار گفتم:
--بریم یه جا بستنی ای چیزی م بخوریم!
کامیارم ازخداخواسته گفت باشه وهمگی سوارشدیم وراه افتادیم وکامیار ادرس یه بستنی فروشی روتویه کوچه دنج وخلوت به نصرت داد.
دیگه توراه چقدرخندیدیم بماند!بیست دقیقه نیم ساعت بعدرسیدیم به بستنی فروشی وپیاده شدیم وشیش تابستنی گرفتیم و اومدیم دم ماشین وشروع کردیم به خوردن بغل همونجا که واستاده بودیم یه وانت هندونه فروش واستاده بود ویه بلند گو دستی م دستش گرفته بود هی توش داد می زد-ای هندونه شیرین دارم ببر ببر!ای قند عسل اوردم ببر ببر!-شکر خدا یه نفرم ازتوخونه سرشو درنمی اورد که بپرسه هندونه کیلویی چند!کامیارم داشت برامون یه جریانی روتعریف می کرد ووسطش یارو هی داد می زد ای هندونه ای هندونه!کامیارم یه جمله می گفت وساکت می شد تایارو یه داد بزنه ودوباره این یه جمله می گفت:
کامیار-اره خلاصه ماروتوخیابون بااین بچه هاگرفتن!
وانتی-ای هندونه!ای هندونه!
کامیار-این بچه هاازترس داشتن زهر ترک می شدن!اگه می بردمون واولین کاری که می کردن زنگ می زدن به پدرو مادراشون وگندکار درمی اومد!
وانتی-هندونه اوردم بابا!قند عسل اوردم بابا!
کامیار-پسره اومد جلومن وگفت برادر بیا پایین ببینم تااینو گفت یکی ازاونا که باما بودن زدزیر گریه!پسره درجافهمید جریان چیه!یه خنده ای کرد وگفت بیا پایین که چپقت چاقه!
وانتی-ببر ببر!هندونه به شرط چاقودارم!
کامیار-کارت ماشین روورداشتم وده تاهزاری تاکرده گذاشتم زیرش وپیاده شدم
وانتی-هندونه ضمانتی اوردم!باگارانتی هندونه می دم!
romangram.com | @romangram_com