#گندم_پارت_428
دخترام همگی گفتن اره!دیگه مزاحم می شیم اماکامیار گفت:
-یه جایی رو می شناسم که استیک داره این هوا!
بادستش یه چیزی اندازه سینی رونشون داد که حکمت ودوستاش همگی باهم گفتن وای!چه عالی!وشروع کردن برای کامیار کف زدن!
نصرت اروم برگشت به کامیار نگاه کرد!انگارپول به اندازه همراهش نبود که کامیار گفت:
نصرت جون اون ناهاری روکه بهت باختم می خوام همین الان بدم چطوره؟
دوباره دخترابراش کف زدن ونصرتم خندیدوپیچید طرف پارک وی ویه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلورستوران...و ماشین روپارک کردیم وپیاده شدیم وتارفتیم تو ومدیر رستوران که می شناختمون اومد جلو وخیلی بااحترام بردمون سریه میز خوب شیش تایی نشستیم وهمگی استیک سفارش دادیم که کامیار به حکمت گفت:
-ببخشین شما چقدر ازدوادرمون سردرمی ارین؟
حکمت اینا زدن زیر خنده
حکمت-ماالان داریم سال اخر رو تموم می کنیم
کامیار-یعنی الان حتی امپول م می تونین بزنین؟
یه مرتبه مازدیم زیر خنده که یکی ازدختر خانما گفت:
-امپول زدن که کاری نداره
کامیار-چرابابا!خیلی سخته!ببینم شماها کی دکتر دکتر می شین!؟
حکمت-یه چند سال دیگه!یعنی تاچندوقت دیگه پزشک عمومی مون رومی گیریم وبعدش نوبت دوره تخصص مونه!
romangram.com | @romangram_com