#گندم_پارت_420
کامیار-خب!مادرخدمتیم!
نصرت-واله چه جوری بهتون بگم؟حقیقت ش یه خرده می ترسم!
کامیار-ازچی می ترسی؟
نصرت-این نزدیکیا یه کافی شاپ خلوته بریم اونجا هم یه چایی بخوریم وهم حرفامونو بزنیم
سه تایی باهمدیگه راه افتادیم ویه ده دقیقه ای حرفای معمولی زدیم تارسیدیم جلویه کافی شاپ ورفتیم توش یه جای نسبتا بزرگ بود باحدود بیست تامیز.اکثرمیز هاخالی بود وفقط پشت چندتاش دخترا وپسرا باهمدیگه نشسته بودن وحرف می زدن سه تایی یه جانشستیم وسفارش چایی دادیم یه خرده که گذشت نصرت ازتو پاکت سیگارش سه تا سیگار دراورد وروشن شون کرددوتاشو داد به ما وگفت:
-من یه نوبت بیشتر شماهاروندیدم!یعنی این دومین روزه که شماهاروشناختم امانمی دونم چرا ته دلم بهتون اعتماد دارم!برای خودمم عجیبه ها!مخصوصا باشغل ومحیطی که من توش هستم!معمولا به کسی اعتماد نمی کنم حتی به نزدیکترین دوستم اما درمورد شماها اینطوری نیس!اینارو اول گفتم که بدونین!
یه پک به سیگارش زد وچایی مونو اوردن.شروع کرد باچایی ش وررفتن وبعدش یه خرده ازش خورد وگفت:
-اینایی رو که می خوام بهتون بگم تاحالا به هیچکس نگفتم می دونین که من یه خواهر دارم بهتون قبلا گفتم!
دوباره یه پک به سیگارش زد وگفت:
-خواهرم دانشجوئه دانشجوئه پزشکی!همین دانشگاه...درس می خونه من هفته ای یه بار دوبار می ام بهش سر می زنم واگه کاری داشته باشه براش می کنم ویه پولی بهش می دم ومی رم!امروزم اومدم اینجا که بهش سر بزنم راستش چندوقتی یه که انگار بهم شک کرده!هی می خواد ازکارم ورفیقام وجایی که زندگی می کنم سردربیاره!منم که رفیق ادم حسابی ندارم جاومکان درست وحسابی ندارم!می خواستم یه لطف دیگه م به من بکنین!
کامیار-پول مول می خوای؟
نصرت-نه نه!راستش می خوام یه نیم ساعت سه ربع بامن بیاین جلودانشگاه ش می خوام منو بادوتا ادم حسابی ببینه! می دونین به هرکسی که نمی شه اعتماد کرد این روزا همه نامرد شدن!
بعد یه پک دیگه به سیگارش زد وگفت:
-قیافه منم که روز به روز داره تابلو تر میشه!می دونم که ازاعتیاد من خبر دارین!
romangram.com | @romangram_com