#گندم_پارت_391

-تنها فرزند خونواده بودین!

میترا-نه آخریش بودم غیر ازمن دوتا پسر ودوتا دخترم بودن!برادر بزرگمو 18سالگی زن دادن وبرادر کوچیکتره رو19 سالگی!

خواهر بزرگمو 16سالگی شوهر دادن ووسطی رو17سالگی وبه من که رسید جدول زمانی پدرم بهم خورد!

-یعنی چی؟

میترا-یعنی من ازخونه فرار کردم!

-اگه می موندین بهتر نبود؟

میترا-نمی دونم!

-اونای دیگه خوشبختن؟

میترا-نه بابا بدبختا!خواهرام که یه چشم شون اشکه ویه چشم شون خون!هرکدوم یکی دوتا هوو دارن!توخونواده وفامیل ما رسم اینه که دختر بالباس سفید بره خونه شوهر وباکفن سفید بیاد بیرون!طلاق بی طلاق!اسم شم باعث می شه که گوینده به شدیدترین تنبیهات دچار بشه!خواهرای بدبختم باید می سوختن ومی ساختن!اگه طلاق می گرفتن پدرم می کشت شون اگه زندگی م بکنن که اخرش همون کفن سفیده!

-یعنی طلاق چیز خوبیه؟

میترا-اولا اگه بد بود که نمیذاشتنش!اما چیز خوبی م نیس!مسئله سر طلاق نیس که!مسئله سر ازدواجه!این ازدواج ها ازبنیان غلط بوده!

-برادراتون چی؟

میترا-اونام شاید همینجور اما چون مرد بودن ازادی عمل داشتن!زن دوم وصیغه واین چیزا!

حالا اینارو ول کنین شما چی می خواستین درمورد دخترا بدونین؟


romangram.com | @romangram_com