#گندم_پارت_378
-توازکجا فهمیدی رفتیم پیش دوستات؟
گندم-خب بهشون زنگ زدم!
-نمی خوای یه خرده منطقی تر فکر کنی؟
گندم-من منطقی م!صددرصد!
-خب!
گندم-خب که چی؟
-که یعنی برگرد خونه
شروع کرد خندیدن وگفت:
-شب که جوی نقره مهتاب
بی کران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق را می گشایم درمسیر باد!
شب که آوائی نمی آید
از درون خامش نیزار های آبگیر ژرف
من امید روشن ام راهمچو تیغ آفتابی می سرایم شاد!
romangram.com | @romangram_com