#گندم_پارت_346
-یعنی همینجوری بچه ش روفروخت؟
نصرت-اول رفت خونه وزندگیشونو دید ووقتی مطمئن شد که عزت رو برای گدایی واین جور کارا نمی خوان فروخت بهشون!می گفت یه خونه زندگی ای دارن عین بهشت!خون شون باغ بوده!
کامیار-بعدش چی؟
نصرت-یکی دوباره م سرزده رفت سراغ عزت که مثلا اگه جاش خوب نباشه برش گردونه اما دیده جاش خوبه ومثل بچه شاه ازش نگهداری می کنن یعنی اینارو وقتی برمی گشت به مادرم می گفت وماهام می شنیدیم!فقط دفعه آخر که رفته بود بهش گفته بودن اگه دیگه بره سراغ بچه اونام پس ش می دن!گفتن که می خوایم بچه نفهمه که اونا پدرومادر اصلی ش نیستن!بابامم که خیالش ازطرف عزت راحت می شه دیگه ول می کنه!بیچاره همیشه می گفت خیالم ازاون راحته!داره تو پر قو بزرگ می شه!می گفت بذار حداقل اون یکی گشنه نباشه!
یه سیگار دیگه روشن کرد وگفت:
-راست می گفت.حالا که خودمم فکر می کنم می بینم که اینجوری بهتربود!حداقل خیال منم راحته که عزت جاش خوبه!الان حتما یه زندگی خوب داره!خداروشکر!اون روزی که فروختش خیلی گریه کردم!دلم نمی خواست یکی ازمون کم بشه!ازبابام خیلی بدم اومد اما حالا می بینم که کار درست رو اون کرد!
کامیار-نرفتی دنبالش بگردی؟
نصرت-نمی دونستیم کجاس که!یعنی بابام جاشو به هیچکس نگفت!فقط می گفت خیلی پولدارن!خونه شون تویه باغ خیلی بزرگه!
من وکامیار دوباره به همدیگه نگاه کردیم که نصرت گفت:
-بریزم یه چایی دیگه براتون؟
اینو گفت وبدون اینکه منتظر جواب بشه استکانامونو پرکرد ودوباره چایی ش روهرت کشید وانگار یه مرتبه متوجه کار زشتش شد وبا خجالت وخنده گفت:
-آدمیت م یادم رفته واله!
من وکامیار بهش خندیدیم که گفت:
-می دونین؟اینجا یه کارایی روباید مثل خود اینا انجام داد!مثل چایی خوردن!باید چایی روبریزی تونعلبکی وهورت بکشی!حتما باید موقع راه رفتن پاشنه کفش ت روبخوابونی!
romangram.com | @romangram_com