#گندم_پارت_339

نصرت-خون ش روواسه تریاک می خوان!

کامیار-واسه تریاک؟؟

نصرت-آره قاطی تریاک می کنن!زغال رو که بچسبونی بهش جیلیز وویلیزی می کنه که نگو!همه رو بهت می گم! یکی یکی!

توهمین موقع یکی ازپشت درنصرت رو صداکرد نصرتم بلند شدورفت بیرون ویه خرده بعد بایه تیکه گوشت حدود سه چهار کیلو که تویه روزنامه پیچیده شده بود برگشت وگفت:

-این م سهم ما!

دوباره حالم داشت بد می شد!که میترا باعصبانیت به نصرت گفت:

-حالا مجبور بودی بیاریش تواتاق؟میذاشتی پیش شون باشه تابعد!

نصرت-اگه قراره اینا پس فردا بخوان درمورد این جامعه نظر بدن باید جامعه رو درست بشناسن این الاغم جزء همین جامعه بود دیگه!

اینو گفت وزد زیرخنده که کامیارم شروع کرد به خندیدن وگفت:

-الاغه جزءاین جامعه بود یااین جامعه جزء الاغاس؟

همه مون شروع کردیم به خندیدن که نصرت گفت:

-چه می دونم والا!گوشت آدم که نیاوردم این دم به ساعت حالش بهم می خوره!اتفاقا گوشت ش بدنیس!حداقل تازه وسا لمه!مثل این گوشتای وارداتی نیس که هزار تامرض داره ویه بی ناموس وارد می کنه وبه خورد مردم بدبخت می ده!

بگیر بذار اون گوشه بابا همین کالباسی که امشب خوردیم معلوم نبود توش چه گوشتی بود!

میتراگوشت روازش گرفت که نصرت کتری آب روگذاشت روچراغ فتیله ای وگفت:


romangram.com | @romangram_com