#گندم_پارت_318
-اما چی؟
کامیار-اما خبرنداشتم توتاریکیای این شهر چه خبره!
میترا یه لحظه به من وکامیار نگاه کرد وکمی اروم شد وگفت:
-کم وکسری زندگیم رو جور می کنم!هروقت کم می ارم مجبورم بایکی برم می فهمین که؟
من سرمو انداختم پائین که دوباره عصبانی شد وگفت:
-سامان خان تروخدا برای من ادای آدمای عابد زاهد رو درنیارین که حالم بهم می خوره!چیه؟ماها نجسیم؟کافریم؟باید سنگسار بشیم؟بهتون نمی آد که شماهام همچین طیب وطاهر باشین!
توچشماش نگاه کردم وگفتم:
-نه!شما نباید سنگسار بشین!ماها باید سنگسار بشیم که چشم مونو روخیلی چیزا بستیم!ماها خیلی به شماها بدهکاریم!
یه مرتبه اشک توچشماش جمع شد!چیزی نمونده بود که بزنه زیر گریه!یعنی اگه نصرت نرسیده بود حتما گریه می کرد صدای نصرت که ازپشت مون اومد روش روکرد اون طرف!
نصرت-بریم!همه چی گرفتم!بریم بااتوبوس بریم!
کامیار-اتوبوس حالا کجابود؟
نصرت-نه می آد یه خرده واستیم می اد کار هرشب مونه!
کامیار-امشب روبیاین بایه آژانسی چیزی بریم!
نصرت-می دونی پولش چقدر می شه!؟
romangram.com | @romangram_com