#گندم_پارت_295

این دفعه مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن وسوت کشیدن!رجب خان تند اومد بغل کامیار واروم بهش گفت:

-ترو خدابرو سر یه موضوع دیگه!پدرمون رو درمی آری آ!

من همونجور که نیزه وسپر دستم بود داشتم ازخنده می مردم که کامیار تلق وتلق اومد جلومن وگفت:

-سرباز!آدامسP.K داری؟

سرمو انداختم پائین که مردم خنده م رونبینن!

کامیار-سرباز باتوام!می گم آدامس داری؟

جلوخودمو به زور گرفتم وگفتم:

-خیر بانوی بزرگ!

کامیارباهمون صدای زنونه گفت:

-خیر نبینی اگه دروغ بگی!همین یه ساعت پیش دم دردوتا بسته خریدیم همه شو لمبوندی؟بده من یه دونه شو!

دوباره مردم زدن زیر خنده منم باخجالت نیزه رودادم اون دستم وازتوجیب شلوارم دوتا بسته آدامس رو درآوردم دادم به کامیار حالا مردم فقط می خندن جریان طوری شده بودکه دیگه رجب خان ونصرت واون یارو وزیر اعظمم فقط می خندیدن کامیاریه بسته رو واکرد ویه دونه گذاشت دهن خودشو ویه دونه آورد جلو وگذاشت دهن من وگفت:

-آفرین برتوسرباز!فقط این نیزه هه رو محکم تر بگیر که داره نمایش روتومی چرخه!وبعد برگشت طرف رجب خان گفت:

-پاپا P.Kمی خوری؟

رجب خان بیچاره اصلا نمی دونست چی باید بگه تموم نقشش یادش رفته بود که نصرت اومد جلووگفت:


romangram.com | @romangram_com