#گندم_پارت_265
یه مرتبه حواسش جمع شد وباتعجب گفت:
-کی اومدیم توماشین ما؟
-اصلا لازم نکرده بریم دنبال گندم!برگرد خونه!
کامیار-مگه من دلم طاقت می آره این دختررو تواین شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم؟
-توکه اصلا یه کلمه م درمورد گندم حرف نزدی؟
کامیار-وا!چه حرفا!من همه ش درمورد این طفل معصوم صحبت کردم!
-خجالت بکش کامیار!
کامیار-من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم؟
-حرکن کن بریم خونه!
کامیار-سی سال برنمی گردم خونه!اون دختره الان به مااحتیاج داره!
-کدوم دختر؟گندم یااونای دیگه؟
کامیار-چه فرقی می کنه؟تونیکی می کن ودردجله انداز که ایزد درشمیرانت دهد بازآدرس بعدی روبخون ببینم!
-گرسنه مه بابا!
کامیار-دادنزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده!
romangram.com | @romangram_com