#گندم_پارت_254

کامیار-باظرف یابدون ظرف!

دوباره برگشت وخندید ورفت

-واقعا چه حوصله ای داری کامیار خیالی که براش نداری؟؟

کامیار-برای ازدواج؟

-آره

امیار-نه بابا این ازاوناس که براش فرقی نمی کنه که من باهاش عروسی کنم یابابام!این فقط می خوا د شوهر کنه!

-اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم!همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم نه نمی گفت!

کامیار-توبه من چیز یاد نده بچه جون!بیافعلا بریم پیش آقابزرگه کاردارم!

-چیکارداری؟

کامیار-بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته!شاید اونا بتونن کاری بکنن!پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین!

-یعنی کار درستیه ؟

کامیار-آره درسته بیا بریم

راه افتادیم طرف خونه آقابزرگه توراه بهش گفتم:

-این پسره رو چیکار کنیم؟


romangram.com | @romangram_com