#گندم_پارت_252
کامیار-یه درویشی یه صاحب نفس!رفته بودم پابوسش شایدیه دمی بده وگره ازکارمون وابشه!
آفرین-اِ راست می گی؟کاشکی به منم می گفتی می اومدم!انقدردوست دارم یکی ازاین درویشاروببینم!
کامیار-نمی شه این درویش فقط به مردادم می ده!
آفرین-کامیار می تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
کامیار-توالان ده دقیقه س داری باهام حرف می زنی!
آفرین-منظورم تنهایی یه!
کامیار-آره اما به شرطی که درمورد ازدواج و عروسی وزندگی تشکیل دادن وبچه دارشدن واین چیزا نباشه که پنجاه نفر قبل ازتو تونوبت ن واسه صحبت کردن!
آفرین-واقعا که کامیارازاین سامان یاد بگیر!
کامیار-چی روازاین یاد بگیرم؟
آفرین-عشق ودوست داشتن رو!
کامیار-این نتونست بیست وچهار ساعت یه دونه عشق رونیگه داره!من چی ازش یاد بگیرم؟
آفرین-یعنی توخیلی بلدی نگهبان عشق باشی؟
کامیار-به شهادت پنجاه شصت نفر آره!اصلا من جد اندر جد نگهبان بودم!الانم سی چهل تا عشق رو تروتازه تویخچال نگهداری می کنم!
آفرین-توآدم نمی شی اینایی روکه گفتی یادت باشه تاجوابشو بهت بدم!
romangram.com | @romangram_com