#گندم_پارت_245
کامیار-آره ببینم گندم چیا رودیوار دختره نوشته بود؟
-هرچی دلت بخواد.
کامیار-دختره همینطوری گفت که هروقت خواستی بهش زنگ بزنی؟
-آره!
کامیار-منم می شناخت؟
-آره
کامیار-بده من یه زنگ بهش بزنم!
-لوس نشو گندم رو چیکارکنیم؟
کامیار-چیکارمی تونیم بکنیم ؟ولش کن فعلا تاخودش باخودش کناربیاد.
اینو که گفت خیلی ناراحت شدم رفتم رویه نیمکت باغ نشستم وسرموگرفتم تودستم نمی دونستم دیگه چیکارباید بکنم خیلی دلم گرفته بود یه دفعه زدم زیر گریه !اصلا دست خودم نبود!نمی دونستم ازعشق گندم بود یااز فشارهایی که چند وقته بهم اومده!نمی دونم چراگریه کردم اما دلم می خواست که گریه کنم!
کامیار-ولی به جون تو چه شبی بود!چه آدم خوش مشربی یه این بابای لیدا!کاشکی توام می اومدی چقدر سراغتو گرفتن !نپرسیدی چراهی می گم یه لنگه پا؟
سرمو بلند نکردم وهمونجور نشستم دلم می خواست تنها باشم کامیار اومد بغلم نشست وگفت:
-چه خونه وزندگی ای دارن!تموم ظرف وظروف شون نقره وطلاس!دختراشونو که نگاه می کنی انگارتواروپایی!گو ش می دی چی میگم؟
سرموتکون دادم
romangram.com | @romangram_com