#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_446


-می دونم امیر،می دونم.ولی تو باید قوی باشی تا دیگه مشکلات بفهمن روی تو هیچ تاثیری ندارن..من پسرعموم که مرد خیلی ناراحت شدم.پسرعموم رو بیشتر از آرسام دوست داشتم چون همه ی عمرم رو با اون بزرگ شده بودم.ولی وقتی مرد حتی یه قطره اشک هم نریختم.می دونم به این نمی گن مردونگی!.همه گفتن این آندره دیگه کیه؟آندره ای که همیشه سر جون حسین قسم می خورد چرا حالا عین خیالش هم نیست؟! اتفاقا خیلی هم ناراحت شدم.تا یک سال تمام لباس مشکی رو از تنم بیرون نکشیدم.ولی نشکستم.محکم موندم. با شکستن من هیچی عوض نمی شد.امیر دادا،اگه قبلا این اتفاق می افتاد زیاد بهت سخت نمی گرفتم ولی حالا تو زن داری.تو یه مردی برای یه زن.اگه تو وا بدی اون بیشتر از تو میشکنه.امیر،اگه پسر همون مردی هستی

که همه می گفتن رستم پور بزرگ پس نباید وا بدی.باید محکم باشی!.محکم.من هستم.دوستات هستن.همه هستن.همه پشتتن.

-خوشحالم هستی.

-دوستت دارم امیر.

جلو نیومد.تکون نخورد.موند،پشت همون مرز شیشه ای.

*رضوان*

رفتم خونه ی سیدعلی.سه تا دختر داشت که باهم دوست بودیم.اون موقع ها با هم می رفتیم مدرسه.با خنده ازم استقبال کردن و رفتیم توی خونه.هیچ کس خونه نبود.مادر و پدرش هم رفته بودن شهر.سهیلا و ساره و مینا. مینا گفت:چطوری خوشگل؟

-تعارف نکن.

مینا فارسی حرف می زد.از همون بچگی.رفته بود دانشگاه.دانشگاهش توی شیراز بود و دیگه لری حرف نمی زد چون لهجه اش خراب می شد.سخت بود فارسی و لری حرف زدن.

ساره یه هو کشید و با لوسی گفت:فکر کردین فقط شما بلدین فارسی حرف بزنین؟

-هِ سی خوت.سهیلا رت و کوم؟(برای خودت.سهیلا رفت کجا؟)

مینا با عشوه گفت:چای بیاره عالی جناب.

گفتم:چایی سی خوتو..شما هم عروسی دعوت...

romangram.com | @romangram_com