#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_445


مثل یه مداح مدیحه سرایی می کردم و اشک همه رو درآورده بودم به جز آندره.آندره ای که از همه اشون بیشتر به فکرم بود:آها...دلیل خوبیه.قانع شدم.چون خودت تکیه گاهات رو از دست دادی باید وا بدی و بشکنی به چه بهایی؟!.اینکه کسی که بهت تکیه کرده نابود بشه.خودت رو نابود کنی چی عوض میشه؟مامان و بابات بر می گردن؟

-تو چرا حرف من رو نمی فهمی؟؟چرا نمی تونی درکم کنی؟

رنگ نگاهش از خشم به دلسوزی گرایید:داداش گلم.امیر به خدا من چون خیلی دوست دارم میگم.نمی خوام بشکنی و ضعیف باشی.تو حالا صاحب تمام ثروت پدرتی!.باید محکم باشی و بشی یه رستم پور بزرگ مثل پدرت.!همچین رستم پوری نباید وا بده و نابود کنه خودش رو!

روی تخت نشستم.همه رفتن.آندره مونده بود پشت همون مرز شیشه ای.من داغون یه سمت و اون کلافه یه سمت مرز.به صدا دراومد:امیر بخدا می دونم سخته.پدرومادر تو مثل پدرومادر خودم ولی الان فقط وظیفه ی خودم می دونم که کمکت کنم بلند شی!نه اینکه دل داریت بدم.امیر تو دیگه وارث همه چیزی!.باید محکم باشی تا همه بگن دست مریزاد،روح رستم پور شاد چه پسری بزرگ کرده.اگه پدرومادرت رو دوست داری این تنها راهیه که می تونی خوشحالشون کنی.

-سخته به قرآن.سخته هنوز یه هفته هم از مرگ مامانم و بابام نگذشته بلند شم.تو بودی می تونستی؟

-من تو نیستم.فقط یه چیز رو می دونم.امیررایایی که حالا رستم پور بزرگ شده باید محکم تر از حد معمول باشه.تو دیگه یه آدم معمولی نیستی!.وظیفه ات سنگین تر از بقیه است.باید یه دم و دستگاه رو بچرخونی تا همه بگن این همون آدم محکمیه که مرد روزگاره.امیر مرد تا این دردها رو نبینه مرد نمیشه.

-از دست دادن مادر و پدرم که خیلی دوستشون داشتم و بهشون وابسته بودم خیلی سخته برام.

-می دونم امیر.مرد هر چقدر دردش سنگین تر شونه هاش محکم تر!

کلافه سرم رو روی زانوهام گذاشتم.

-من میرم.تا تهش باهات هستم.شاید ازم خسته بشی و بگی چه آدم کنه ای.ولی همین آدم کنه قسم می خوره که نزاره امیررایا بشکنه.حالا که به قول خودت تکیه گاه نداری می تونی که تکیه گاه بقیه باشی!

-آندره.

-جانم؟

-خسته ام.خیلی خسته!.هر چی مرگ عزیز و از دست دادن عزیزه نصیب من شده.اون از دختری که عاشقش بودم،اینم از مادروپدرم.تازه برادرم.به خدا سخته انقدر سختی رو متحمل شدن.

romangram.com | @romangram_com