#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_283
خواستم چیزی بگم که سریع گفت:هنوز نگفتی چقدر حقوق می گیری؟
پوزخند حرص دراری زدم و گفتم:هیچ وقت از یه دندونپزشک نپرس چقدر درآمد داری؟!
یه حوض دیدم.بدون توجه به رویا که اخم هاش توی هم بود دستش رو کشوندم سمت اون حوض.فواره هاش خیلی قشنگ.مثل اینکه رویا هم خیلی خوشش اومد.دوتایی لبه ی حوض نشستیم.هوای اون قسمت خنک بود. به مردم نگاه می کردم که چقدر خوشحال بودن.خدایی محیط خوبی داشت.دستهام رو از هم باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم.یه لحظه حس کردم یه چیزی شالاپ افتاد تو آب.بلند شدم و برگشتم.رویا توی حوض افتاده بود. فکر کنم وقتی دستهام رو از هم باز کردم رویا رو هل دادم تو آب.چند نفری داشتن می خندیدن و منم همراهیشون کردم.رویا سرش رو از آب بیرون اورد.مثل یه مار زخمی بود و می تونست در آنِ واحد همه رو بکشه!.رفتم کمکش.حالا خوبه آرایش نمیکنه.وگرنه آرایشش توی صورتش پخش می شد.
-ارمیا می کشمت!
-کم حرص بخور!
-روانی اون چه وضع نفس کشیدنه؟
خندیدم.با اون لباسهای سرتاسر خیس مثل پنگوئن راه می رفت.البته یه کم که جلو رفتیم سعی کرد بهتر راه بره.از تمام هیکلش آب می چکید.حالا که لباس به تنش چسبیده بود،ظرافت هیکلش مشخص می شد.واقعا خوش تیپ بود!
-برات بد نشد..الان خنکی نه؟
-کوفت ارمیا..کوفت!
بهش حق می دادم حرص بخوره.نکنه از شدت حرص ضعف کنه بمیره؟
این که مردم نگاهش می کردن و می خندیدن بدتر بود!.همش به من چشم غره می رفت.خوبه لوس نبود بزنه زیر گریه.از دخترهای لوس و شکننده خوشم نمی اومد.رویا قوی بود،اینو حس می کردم..
سوار ماشین شد.منم نشستم.گرسنه ام بود.یه اسنک فروشی گوشه ی خیابون دیدم.پیاده شدم و رفتم سمت اسنک فروشی.ندیده می تونستم میزان ذوق رویا رو بسنجم.چهارتا اسنک مکعبی سفارش دادم.نگاهم روی نوشابه ها و دلسترهای خوش رنگ افتاد.من نمی تونستم نوشابه بخورم.حساب کردم و رفتم سمت ماشین. در رو باز کردم که رویا با ذوق گفت:وای مرسی ارمیا.
فکر کنم کینه ای هم نبود.سریع پلاستیک رو گرفت و به اسنک گاز زد.یه دونه هم به من داد.خوشمزه بودن. یهو با ذوق بیشتر،گونه ام رو بوسید.متعجب برگشتم سمتش که یه نوشابه دستش دیدم.من کی نوشابه خریدم؟ متعجب موندم.یه کم فکر کردم.
romangram.com | @romangram_com