#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_259


با خنده گفت:راستش یه دورهمی زنونه گرفتیم،گفتم به تو هم بگم.میای؟

آسانسور به طبقه رسید و پیاده شدیم.گفتم:الان؟

-آره دیگه!نگو مثل بچه های دبستانی می خوای بگیری بخوابی که باور نمی کنم.

از ته کیفم کلید رو بیرون اوردم.صبح دیدم که کلیدهاشو جا گذاشت.همونجور که در رو باز می کردم گفتم:

اولا که بچه های دبستانی این موقع نمی خوابن.دوما الان نمی تونم بیام عزیزم.راستش...

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و در رو باز کردم.گفتم:ارمیا حالش زیاد خوب نیست دیگه نمی تونم بیام.

پوزخندی روی لبش نشست.کثافت.

طهورا تند تند گفت:خب باشه.کاری نداری؟

-نه گلم.خوش بگذره.

قطع کردم.رفتم داخل و در رو بستم.همونطور که می رفت سمت آشپزخونه گفت:که من حالم خوش نیست!

مثلا جوری گفت که نشنوم.بی تفاوت گفتم:همچین هم اوکی نیستی!

خواستم برم که گفت:می رفتی خوش می گذشت حتما...یه شب رویایی با کلی عشق و حال با یه لاشی!نه؟

با خشم نگاهش کردم.گفتم:نیست که تو چقدر خوبی،پاکی!بفهم چی می گی!

romangram.com | @romangram_com