#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_229
-نه هنوز!ولی مامان و باباش اومدن!
رویا با لبخند نزدیک تر شد و گفت:تبریک می گم آرتمن خان.
یه چیزی ته دلم تکون خورد.سخته معشوقه ی قبلی عشقت،رو به روت باشه و تو اونو دوست داشته باشی و از طرفی حسادت کنی که چرا اونو قبلا دوست داشته؟! و این بده که اون رقیب بهترین دوستت باشه!.نمی دونم!گیج بودم!..
آرتمن گفته بود که اونو فراموش کرده و به دست خاطره سپرده ولی من،بالاخره یه دخترم،حساسم!.یه حس خلاء بود!. نه بد بود نه خوب!..کلا گیج بودم.یه لحظه حس خوبی داشتم و یه لحظه حس بد!
آرتمن با سردی دستش رو گرفت و گفت:خوش اومدی رویا..
این سردی مشخص بود از کجا آب می خوره!.سردی محو آرتمن که شاید فقط من و رویا حسش کردیم به یه قامت به اسم امیررایا رستم پور ختم می شد که هنوز هم نتونسته بود به خوبی رویا رو فراموش کنه و این باور آرتمن بود که در حق امیر عاشق اجهاف شده!.البته از آرتمن که داداشش محسوب می شد همینم انتظار می شد داشت.در حقش ظلم کرده بود؟شاید..نمی دونم !در حکم یه قاضی و شخص سوم شاید در حقش ظلم شده بود!شاید و شاید و شاید!...
آناهیتا با خنده گفت:طاقچه بالا می ذاری آرتمن؟یه زمانی مضحکه ی محفل ما بودی ها...
با چشم و ابرو به آناهیتا اشاره می کردم تا زر مفت نزنه ولی کلا پرت بود و شاید از لج با آرتمنی که سلامش نکرده بود گفت!.رویا دستش رو روی دهنش گذاشت و سیما بی پروا زد زیر خنده.آرتمن با اخم برگشت سمت من و گفت:
-چی می گن پگاه؟
آناهیتا:چرا از اون می پرسی که سردسته ی محفل بوده؟از خودم بپرس!
آرتمن با اخم گفت:از شماها بیشتر از اینم انتظار نمی رفت!.اما...گذشته ها گذشته!
دستش رو دور شونه ام حلقه کرد که سیما گفت:نه بابا...عشق رو بچسب!
خندیدیم که آرتمن با عذرخواهی رفت.صدای موزیک دعوت نامه برای همه بود.سیما گفت:بریم وسط بروبچز؟
romangram.com | @romangram_com