#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_228
رویا با چشمک گفت:این به اون در،خب؟
با اخم گفتم:خوبه عروسی منه ها!..سگ تو روح شده ها...
سیما پرید بغلم و گفت:دیوونه دلم واسه همین تیکه کلامت تنگ شده بود!بچه ها خیلی وقته کسی فحش کشم نکرده احساس پاستوریزگی بهم دست میده..زود شروع کن!
-ای به چشم!
به سمت صاحب صدا برگشتم.رویا با دیدن آناهیتا وقت بود جیغ بکشه،بیچاره خیلی وقت بود بچه ها رو ندیده بود. من واقعا از آنا و خانواده اش ممنون بودم که دعوتم رو قبول کرده بودن!.رویا پرید بغلش ولی اینبار رمانتیک بغلش گرفته بود که من اگه عروس نبودم از خجالتشون درمی اومدم.
آنا باهام دست داد و روبوسی کرد که گفتم:چطوری ترشیده جون؟
با حرص گفت:خفه پگاه مرغه!
-حسودی دیگه!
آرتمن اومد.یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت اسپرت پوشیده بود که فیکس تنش بود!.موهاش هم مدل خاصی نبود چون من خواستم پرپشت تر به نظر بیان و کوتاهشون نکنه...کراوات مشکی هم زده بود.
سیما سریع پرید سمتش و گفت:وای آرتمن...من از همون اول شماها رو برای هم می دونستم.!چقدر هم که به هم میاین.
آی از دروغگو! این خودش پایه بود وقتی من مسخره ی آرتمن رو می کردم و اسکل ورد زبونش بود!
آرتمن با خنده گفت:مرسی سیما..نتیجه می گیریم پیش گویی ات حرف نداره!
به سمت من چرخید و بدون توجه به بقیه لبخند محوی زد و اومد کنارم وایساد.زیر نظر گرفتمش...با دیدن رویا اخم نسبتا محوی روی پیشونیش نشست.زیر لب گفتم:امیررایا اومده؟
romangram.com | @romangram_com