#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_198


-امیر دختر خیلی خوبیه...مهربون و همه چی تموم..درسشم عالیه..دوست جون جونیمه...انقدر مهربونه که نگو...خانواده اش رو هم بابات می شناسه...مرد معتبریه..

-خب که چی؟

با حرص گفت:دیوونه واسه تو میگم...داری پیر میشی...

یه لحظه یه غمی به سینه ام هجوم اورد.من قلب عاشق دارم...قلبی که عاشقه مگه می تونه کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشه؟آرا با تموم خوبی ها و وجناتش،به پای رویای من می رسه؟چرا نمی خواستم باور کنم رویای من مرده و حالا متعلق به مرد دیگه ای؟تو رسم مرام با معرفت ها عاشق زن متاهل شدن نیست،نه؟ولی اون زن متعلق به من بود...نمی دونستم که می خواد منو شکنجه بده...با اینکه می دونم قصدش شکنجه کردن من بوده ولی چرا نمی تونم ازش متنفر شم؟چرا ....

*پگاه*

چند وقتی بود که دیگه نمی دیدمش...بهش عادت کرده بودم..که با ماشین یا پیاده بیوفته دنبالم و باهام حرف بزنه...نه که بگم عاشقش شدم ولی خب،شاید وابسته اش بودم...من اصلا از این عشق و عاشقیه سر در نمیارم.همون موقع رویا گاهی اوقات رمان می خوند ولی من نه...واسه این الان نمی دونم حس الانم چیه؟..ولی فکر کنم عادت باشه...

حتما عادته...من عاشق اون سوسول بشم؟چرا می خواستم از اسم عاشقی فرار کنم؟

(چه دنیایی...یکی لحظه به لحظه اش تو عشق به کسی می گذره که مال اون نیست...یه جای دیگه یکی عاشقه ولی اون یکی احساسش رو به تمسخر میگیره و میگه سوسول!.یه گروهی که اصلا تو فاز نیستن.. گروهی که عاشقن ولی از زیرش در میرن...و اما امان از اونایی که نام مقدس عشق رو با ه*و*س اشتباه میگیرن...عجب دنیاییه ها...)

امشب یه مهمونی بود که با لیندا می خواستم برم...البته اون جدا و منم جدا...یه لباس اسپرت پوشیدم.یه شلوار مشکی دمپا و یه بلوز آستین بلند مدل مردونه ی سفید...آرایش هم که اصلا حسش نبود.سر جمع تیپ خوبی ازش دراومد... ترجیحا توی این مهمونی که نمی دونم کی به کیه لباسم پوشیده باشه بهتره...موهام رو هم که نبستم.حوصله نداشتم. ولی شونه کشیدم.مانتوم رو پوشیدم و با کسب اجازه از پدر و مادر رفتم مهمونی...درسته زیاد موافق نبودن ولی قول دادم ساعت نه شب برگردم.الان هم ساعت شش بود و منم رو به روی ساختمون شیکی که پر از ماشین بود.همینطور که با تق تق پاشنه بلند های مشکیم روی سکوت توی حیاط خدشه می انداختم چشمم رو ی یه ماشین ثابت موند که خیلی آشنا میومد ولی بی توجه بهش رفتم داخل...برعکس بیرون،توی سالن غلغله بود و صدای موزیک کرکننده...!

پالتوم رو دادم.مانتو نپوشیده بودم.یه ناخن های دستم لاک مشکی زده بودم که ترانه همیشه میگفت نزن!

راستی چه خبر از ترانه؟با اون احسان بی شعور چیکار می کنه؟با هم خوبن؟

و آناهیتا؟اون چه خبر؟ازدواج کرد یا نه؟جایی مشغوله یا بیکاره؟

یا روژان؟با سامان ازدواج کرد یا ناکام موندن؟موهاش رو فر یه ساله کرد یا نه؟

romangram.com | @romangram_com