#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_194


لبخند زدم و گفتم:باشه مامان...

-امیر،تاکید می کنم که مثل همیشه باشی...شیک پوش!جذاب!خوش خنده !

بلند شدم و گفتم:وای مامان...کم در نوشابه واسه پسرت باز کن!

گونه اش رو بوسیدم و رفتم بالا...مهمونی ساعت پنج و نیم شروع می شد و الان ساعت دوازده بودم.بعد یه خواب اساسی، حتما مهمونی خوبی خواهد شد!

***

داشتم ژل می زدم.این مدل مو،بیشتر بهم میومد و دیگه لازم نبود مدل بدم و خودش رو مد بود.چند سال بود که آرا رو ندیده بودم؟اسم بچه هاش چی بود؟اصلا بچه هاشو دیدم؟نه ندیدم....ولی فکر کنم بزرگ باشن..از طرفی دلم می خواست آرا رو بعد از مدتها ببینم،از طرفی هم اون بی میلی همیشگی دوباره سراغم اومده بود..بی میلی نسبت به شور و هیجان و اجتماع!.کتم رو از روی آویز برداشتم و پوشیدم.یه اورکت شکلاتی و شلوار و پیرهن کرم تیره...کم پیش میومد از این رنگ استفاده کنم.خواستم در کمد رو ببندم که نگاهم به اون در کمد افتاد.جایی که تمام لباسهایی که به سلیقه ی رویا بود،توی اون جا داشتند.در کمد رو بستم و اون یکی در رو باز کردم.لباسهایی که اکثرا چهارخونه و رنگارنگ بودن.. لباسهایی که ترکیب آبی و سورمه ای و خاکستری توشون بیشتر به چشم میومد..لباسهایی که از نظر من خیلی قشنگ بودن..دستم روی پالتوی چرم مشکی بلند،ثابت موند.چرا گذشته رهام نمی کرد؟حتی برای یه لحظه؟؟

"یه روز بارونی...اواخر آذرماه و هوایی که سرد و سردتر می شد.من و رویا خیس آب بودیم،مثل موش آب کشیده! حتی چتر هم نداشتیم که کمتر خیس بشیم.هیچکدوممون هم لباس خیلی گرم نداشتیم.آخه صبح هوا خیلی گرم بود و آفتاب خیلی سوزان...من که بخاطر هوا نیووردم و رویا هم که یادش رفته بود پالتوش رو بیاره...هر دومون از سرما می لرزیدیم. ماشین نسبتا دور پارک شده بود و توی اون خیابون به اون شلوغی یه تاکسی هم نبود.ما در حال یخ زدن و بارون هر لحظه شدیدتر...دست رویا رو توی دستم گرفته بودم و هر دومون میدویدیم ولی انگار خیابون کش اومده بود و مسیر طولانی تر شده بود.رویا مدام تیکه می انداخت ولی من انقدر سردم بود که نمی فهمیدم چی میگه...یهو چشمم روی یه مغازه ی بزرگ ثابت موند..با هیجان مغازه رو به رویا نشون دادم ولی اون بی تفاوت گفت :مگه اومدی خرید؟ ولی من با هیجان دستش رو کشیدم و بردم تو مغازه...گرمای مطبوع داخل مغازه بهم آرامش داد.خانوم و آقایی که اونجا بودن با تعجب و دهن باز نگامون کردن..به زمین نگاه کردم.خیس شده بود.ازمون آب می چکید...دست رویا رو محکم گرفتم و بدون توجه به اونا،در حالیکه هنوزم سردم بود،رگال ها رو نگاه کردم.رویا که لام تا کام حرف نمی زد.بیچاره داشت شاخ درمیاورد.دو تا پالتوی شکل هم اما زنونه و مردونه انتخاب کردم..ست هم بودن.اون خانومه که از آقائه بهتر بود سایز دوتامون رو داد.رویا با پی بردن به هدفم لبخندی زد و رفت تو پرو...منم همینطور.هیچ وقت از یادم نمیره لبخندی که روی لبم نشست وقتی پالتوی خوش دوخت و شیک رو توی تن ظریف رویا دیدم.خانوم و آقا خواستن پالتوها رو توی جعبه بزارن که مانع شدم.پول رو حساب کردم و جلوی چشمهای حیرت زده اشون،دست رویا رو کشیدم و از مغازه بیرون زدم.حالا حس بهتری بود..کلاهشون رو روی سرمون کشیدیم و بعد از یه ساعت قدم زدن با سرعت زیاد توی خیابون به ماشین رسیدیم.تا نشستیم بخاری رو روشن کردم.لپ های قرمز و نوک دماغ قرمز رویا کار دستمون داد و منجر به یه بوسه ی عاشقونه شد..."

سرم رو تکون دادم تا از شر این خاطرات نکبتی خلاص شم..خاطراتی که دست از سرم بر نمی داشتن..حتی نگاه های گذرام به لباسها باعث یادآوری ماجرای خرید تک به تکشون شد.در کمد رو محکم بستم.با بی حوصلگی ادکلن رو توی دستم گرفتم.ازش زدم و بعد هم محکم گذاشتمش سر جاش...رفتم بیرون.پالتوی نسکافه ای رنگ توی دستم بود.مامان و بابا زودتر از من رفته بودند.رفتم سمت پارکینگ..نگاهم به چادر کشیده شده روی یه ماشین افتاد،یه ماشین غراضه ی سفید!.(دویست و شش رویا)..دزدگیر رو زدم.آودی مشکی چشمک زد.نشستم و با سرعت به سمت ویلا روندم.نمی دونم چرا ولی دست بردم سمت پخش و روشنش کردم.

برگرد بزار با لمسِ دستهای گرم تو آروم شم

من که دیوونه ات،نزار این جوری بی تو داغون شم

یادم نمیره،اون حرفهای عاشقونه

از من چی دیدی که دل کندی از این خونه

باورم نمیشه اینقدر آسون

romangram.com | @romangram_com