#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_193
با خنده گفت:جان من لباسات رو عوض کن...می خوام تیپ خوشگلت رو ببینم.
-خفه بی حیا...
در حالی که می خندید گفت:عین دخترا شدی!
باز رفت رو مخ من...دیگه نقطه ضعف من دستش افتاده بود که به هیچ صراطی مستقیم نبود.به زور بعد از یه ربع کل کل فرستادمش بیرون...یه شلوار اسپرت پوشیدم با یه تی شرت آبی آسمانی..حالا شبیه همون امیر شده بودم.امیررایا رستم پور...امیررایایی که سرحال بود...این امیررایا بهتر بود ولی فقط ظاهری و نه باطنی...!
رفتم بیرون.مامان و آندره گرم حرف زدن بودن..اینم آخرش مخ مامانم رو می زنه،خودشیرین!
با اومدن من نگاه همه حتی خدمتکارا سمت من برگشت.مامان اومد سمتم.با اون کفشهای راحتی پاشنه بلند تا گردنم
می رسید.دست روی شونه ام گذاشت و گفت:حالا شدی امیررایا،پسر من،پسر رستم پور بزرگ!
دستش رو از روی شونه ام برداشتم و پشتش رو بوسیدم:قربونت برم مامان...
دستش رو روی گونه ام گذاشت و گفت:مرد تا سختی نبینه،مرد نمیشه پسرم...قلب پاکت رو توی مشت غرورت بزار...توی مشت مردونگی و قدرتت!! من و بابات همیشه ازت راضی بودیم و هستیم.
خواستم چیزی بگم که آندره پرید میونمون و گفت:ببخشید رعنا خانوم...ولی هندی بازی نداریم!
مامان خندید و من دوست داشتم گردنش رو بشکنم.بعد از نیم ساعت،گپ و گفت با مامانم و اخم های من از بی حوصلگی آندره رفت.مامان رو به روم نشست و گفت:می دونی که امشب مهمونی داریم؟
سرم رو تکون دادم:آره...
با همون غرور توی چشمهاش گفت:این مهمونی به مناسبت برگشت آراست...آرا هم دوستاش و خانواده ی شوهرش رو دعوت کرده به علاوه ی ما...می خوام امشب از حال و هوای جدیدت بیای بیرون و امیر مغرور و مهربون و شوخ همیشگی باشی نه یه اخمو...باشه امیررایا؟
romangram.com | @romangram_com