#فردا_بدون_من_پارت_793

ديدم دست به سينه با أخم زل زده به

مهرسام لبخند كجي زدم دستكشو سمتش

گرفتم با چشم غرهي از دستم گرفت

اهورا:ايشالا بلدي پوشكشو ببندي

من:اره اونكه كاري نداره بخوابونش

من الان ميام سري تكون دادم

مهرسام وبرد رفتم تو اتاقي كه قرار بود

مهديه اينا بمونن واز ساك ابي رنگ

مهرسام يك پوشك برداشتم رفتم تو

نشيمن ك ديدم اهورا داره بااخم داره

با مهرسام حرف ميزنه تقريبا نزديكشون شده

بودم كه يهومهرسام صورت اهورا را رو

خيس كرد بلند زدم زيره خنده نشستم

روي زمين دلم وگرفته بودم و ميخنديدم

اهورا باحرص گفت:مهرسام!مهرسام!مهرسام!

از جاش بلند شدرفت تواتاق حوله رو

برداشت رفت توحموم

باخنده رفتم سمت مهرسام:ايول

romangram.com | @romangram_com