#فردا_بدون_من_پارت_701

من:"عالیم بهتراز این نمیشم!

اصلا میدونی چیہ؟

هیچ وقت اینقدر خوب نبودم"

دوباره برگشتم طرف آرزو کہ حالا رنگش پریده بود وباترس نگاهم میکرد

من:"واقعا چطور دلت اومد ها؟"

آرسام:"چرا دری وری میگی دختر؟"

اهورا بازوم و گرفت وسرش و آورد نزدیکتر و آروم گفت:

"مستی آرام؟"

باحرص دستم و از دستش جدا کردم وروبہ آرزو گفتم:

"ازت بدم میاد"

مهراد:"حدت و بدون آرام"

قیافم و جمع کردم وگفتم:

"تو ساکت شو بابا"

آرزو:"آروم باش دخترم موضوع چیہ؟"

باصدای بلندی گفتم:

"جمع کن خودت و بابا

مثلا میخوای بگی نمیدونی چی بہ چیہ؟"

عکسا رو پرت کردم جلو پاش کہ نگاهش و ازم گرفت باچشمای گرد شده خیره ی عکسا شد

romangram.com | @romangram_com