#فردا_بدون_من_پارت_668


زیاد وقتت و نمیگرم

باید حرف بزنیم سیا"

سیاوش:"باشہ"

آنیتا:"چیزه،اوم

خب من با عرفانہ و عرشیا میرم"

سیاوش:"چرا؟

توام بیا دیگہ"

من:"اینطوری بهتره

مرسی آنیت"

سری تکون داد و سرسری گونہ ی سیاوش و بوسید و رفت

سوار ماشینش شدم کہ بلافاصلہ اونم سوار شدو راه افتاد

من:"برو خونہ ی ما کسی نیست،راحت حرف میزنیم"

بعد نیم ساعت رسیدیم خونہ ی ما

ماشین و توکوچہ پارک کرد و دنبالم اومد سریع در و با کیلیدم باز کردم و رفتم تو

کتونیام ودر آوردم و مقنعم و از سرم کشیدم

من:"بشین میرم برات چای بیارم"

دستم و گرفت وگفت:


romangram.com | @romangram_com