#فردا_بدون_من_پارت_631
.
.
داشتم از پنجره ی اتاق حیاط و نگاه میکردم کہ تقہ ای بہ در زده شدو قبل اینکہ من چیزی بگم در باز شد و عمہ اومد تو
کنارم رو تخت نشست وگفت:
"آرزو زنگ زد ومنم گفتم کہ جوابت مثبتہ
گفتن فردا میان کہ تاریخ جشنتون مشخص کنن و حلقہ دستت کنن"
پکر سری تکون دادم کہ گفت:
"آرام تو از انتخابت مطمئنی؟"
من:"آره عمہ"
عمہ:"پس چرا ناراحتی دخترم"
لبخند زورکیی تحویلش دادم وگفتم:
"ناراحت نیستم کہ"
دستی بہ سرم کشید وگفت:
"غم تو چشمات و نمیتونی بااین لبخندای الکی پنهون کنی آرام
منم مثل مادرت میتونی هرچی کہ آزارت میده رو بهم بگی،نریز تو خودت دخترم"
دستش و گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com