#فردا_بدون_من_پارت_616
کہ بی قرار نگاهی بہ لبام انداخت و گفت:
"تو دیوونم میکنی دختـر"
قبل اینکہ حرکتی کنہ دستام و دور گردنش حلقہ کردم و روی پنجہ پا بلند شدم و لبام رو لباش گذاشتم
.
.
دستم و دور بازوش حلقہ کردم وگفتم:
"کیا بستنی"
باتعجب گفت:
"چی؟"
چپکی نگاهش کردم وگفتم:
"بستنی بخر،نگاه اونجا دارن"
کیارش:"توکہ بستنی قیفی دوست نداری!"
*************************
مهدیه:"وای آرام ،نمیدونی عسل چقدر ناز شده بود،خیلی خوش گذشت "
من:"چه خوب!"
romangram.com | @romangram_com