#فردا_بدون_من_پارت_608


عه عه!خودش تنها رفت،عجب آدمیه ها

بی حوصله با گوشیم ور میرفتم تقریبا ده دقیقه از رفتن اهورا میگذشت

دیگه اعصبانی شده بودم که یهو در ماشین

باز شد و اهورا درحالی که یه سینی دستش

بود دوتا قهوه توش بود اومد داخل باتعجب نگاهش کردم که پوزخندی زد وگفت:

"فکر کردی رفتن تنها تنها حال کنم؟"

چیزی نگفتم که قهوه امو به طرف گرفت و

گفت:

"بخور گرم شی"

بعد خوردن قهوه اهورا ماشین و روشن کرد و بعد ده دقیقہ جلوی خونمون نگہ داشت خواستم از ماشین پیاده شم کہ یهو گفت:

"لباساتم بردار"

حوصلہ ی اینکہ لباسام و عوض کنم نداشتم لباسام و برداشتم و بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و با کیلید در و باز کردم ورفتم خونہ

**************************************



آنیتا:"مهدی،چرا امروز عرشیا و اهورا نیومدن؟"

مهدیہ:"امروز مراسم نامزدیہ محمده دیگہ"

آنیتا:"هی وای اون و بہ کل فراموش کرده بودم"


romangram.com | @romangram_com