#فردا_بدون_من_پارت_582


"تو چهل وپنج دقیقہ نتونستی کاری کنی؟!

بابا،من و آرام دوساعتہ منتظرتیم خو"

مهدیہ لبخند خرکننده ای زد لپم آرسام و بوسید

مهدیہ:"بستہ دیگہ عشقم،بهتره بریم"





بیخیال اون دوتا رفتم تو آشپزخونہ پیش عمہ وگفتم:

"عمہ میگم ما شاید تا نصفہ شب اونجا باشیما

میخوای برو خونہ ی دوستت هوم؟"

عمہ:"نہ عزیزم من همینجا راحتم

نگران من نباش شما برید

بهتون خوش بگذره"

من:"باشہ هرجور راحتی"

آرسام:"آرام چیشدی؟"

من:"اومدم"

صورت عمہ رو بوسیدم کہ همون لحظہ مهدیہ و آرسامم اومدن و ازعمہ خدافظی کردیم

وازخونہ زدیم بیرون،بعد بیست مین رسیدیم خونہ ی آنیتا اینا،آرسام زنگشون فشار داد کہ صدای سیاوش اومدکہ میگفت:


romangram.com | @romangram_com