#فردا_بدون_من_پارت_579
مهدیہ:"بیا بشین بعدا باهم میریم"
بی میل کنارش نشستم کہ گفت
"نگفتی
چرا مجبوری؟"
من:"ها ؟
مجبور چیہ؟
یهویی گفتم ،اصلا نمیدونم چرا گفتم"
دستپاچہ موهام و فرستادم پشت گوشم کہ گفت:
"باشہ الان نگو
ولی حتما باید بگی
حتما"
همون لحظہ گوشیم زنگ خورد کہ نفسم و صدا دار بیرون فرستادم و رفتم سمت گوشیم،بادیدن اسم کیارش
تماس و متصل کردم وگفتم:
"بلہ؟"
کیارش:"سلام آرام عشقم خوبی؟"
من:"مرسی تو خوبی؟"
کیارش:"نہ دلم واسہ خانومم تنگ شده"
من:"منم دلم برات تنگ شده"
romangram.com | @romangram_com