#فردا_بدون_من_پارت_549

"من میرم توام بخواب ،خستگیت بره"



عمہ با لبخند مهربونی بدرقم وکرد وگفت:

"توام بخواب کہ فردا خواب نمونی"

سری تکون دادم و باشب بخیری بہ اتاقم رفتم

با دیدن صفحہ ی روشن گوشیم بہ طرفش رفتم و بدون اینکہ بہ اسمش نگاه

کنم تماس و متصل کردم و با صدای گرفتہ ای گفتم :

"بلہ؟"

_آرامم؟

باشنیدن صدای شهاب متعجب اسمش

صدا زدم کہ گفت:

"جانم عزیزم؟"

من:"چرا زنگ زدی؟"

شهاب:"میخوام ببینمت"

من:"چرا؟"

شهاب:"میخوام ببینمت آرامم

شاید واسہ آخرین بار!"

من:"نمیخوام"

romangram.com | @romangram_com