#فردا_بدون_من_پارت_491

همونطور کہ میومد طرف من گفت:

"چیہ عمو جون،شما هم چشم نداری ببینی ما خوشحالیما"

عمو رضا:"همیشہ خوش باشی"



اهورا اومد روبروم ودستش و دراز کرد کہ

ازجام بلند شدم دستم و گذاشتم تو دستش



و آروم بهش سلام کردم



کہ سری تکون داد روی مبل تکنفریہ بغلیم نشست

آرزوجون از جاش بلند شد وگفت:



"میرم برات قهوه بیارم اهورا"



اهورا:"قهوه نمیخوام زن عمو

بیزحمت یہ لیوان آب برام بیار"

آرزوجون باشہ گفت و رفت تو



romangram.com | @romangram_com