#فردا_بدون_من_پارت_468
"ولی فکر کنم این لباسا یہ نمہ برات بزرگ باشن نہ؟"
لبخند مسخره ای تحویلش دادم و گفتم:
"امروز چقدر خوشمزه شدی کیا"
سرشو آورد جلو درحالی کہ بہ لبام نگاه می کرد می گفت:
"ولی تو خوشمزه تری "
باخنده هلش دادم عقب وگفتم:
"میدونم"
سری تکون داد وگفت:
"حالا جدی جدی چرا اومدی اینجا؟"
من:"دارم واسہ برادرزادم خرید میکنم خب!"
کیارش اوه کشداری گفت و ادامہ داد
"کو تا اون دوتابچہ دارشن؟ولی اگہ بزاری زودی بیام خاستگاریت ما میتونیم زود بچہ دارشیم"
چپکی نگاهش کردم وگفتم:
"همچین میگی اوه انگار چقدر مونده پنج ماه دیگہ عشق عمش بہ دنیا میاد دیگہ"
کیارش با چشمای گرد شده گفت:
"نـــــــہ!"
بالبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com