#فردا_بدون_من_پارت_391

پوف کشداری کشید ومشغول کارش شد

مثل اینکہ اینا ازمن بیشتر کنجکاون

بعد شستن ظرفا رفتیم تو هال کہ من رفتم بین ترنم و آنجلا نشستم

ترنم کہ خیلی دختر خوبی بود،آنجلاهم دختر بدی بہ نظر نمی رسید

من:"چی میگید بهم شما دوتا"

ترنم:"آنجل داره قضیہ ی آشناییش با هیراد تعریف میکنہ"

سیخ سرجام نشستم و گفتم:

"چہ خوب

از اول بگو من نبودم"

آنجلا خندیدوگفت:

"باشہ"

من:"اوم

قبل اینکہ تعریف کنی یہ سوال بپرسم؟"

آنجلا:"بپرس"

من:"خُب من خیلی بہ حرف زدنت دقت کردم ،باعقل جور در نمیاد کہ اینقدر خوب بہ زبون ما مسلط باشی و لهجہ ی کمیم داشتہ باشی

میگما نکنہ دورگہ ای آره؟"

ترنم محکم زد پشتم کہ پرت شدم جلو

ترنم:"وای آرام تو خیلی باهوشی من چرا بہ این قضیہ دقت نکردم"

romangram.com | @romangram_com