#فردا_بدون_من_پارت_317

تماس و قطع کردم کہ آرسام گفت:

"کی بود آرام؟"

من:"نمیشناسیش!"

آرسام:"خُب بگو بشناسم"

من:"بیخیال بعدا واست تعریف می کنم الان حال ندارم"

آرسام:"واسہ ما حال نداری بعدا موقع حرف زدن بااون آقا امیرعزیزم عزیزمت بہ راهہ آره؟"

من:"اَه بس کن دیگہ،خیلی رو نروی"

مشت محکمی زد رو فرمون کہ باهیـــــــــــــــــی بلندوکشدارمهدیہ همراه بود

اهورا برگشت طرفم و مثل یہ گناه کار نگاه کرد وروبہ آرسام گفت:

"آروم باش داداش ،الان جفتتون حس و حال درست وحسابی ندارید آرام کہ چیزی و ازت پنهون نمی کنہ سرفرصت واست قضیہ رو تعریف میکنہ

مگہ نہ آرام؟"

چیزی نگفتم کہ اهورا بلندتر گفت:

"مگہ نہ آرام؟"

من:"اوووف باشہ ،باشہ!"

وقتی رسیدیم دانشگاه همہ ازماشین پیاده شدیم کہ آرسام بدون اینکہ نیم نگاهی بهم بندازه روبہ مهدیہ گفت:

"امروز چند تا کلاس دارید"

مهدیہ:"دوتا تاساعت سہ طول میکشہ"

بادیدن دست آرسام کہ سرخ شده بود باناراحتی بہ دستش خیره شدم مثل اینکہ واقعا خیلی غیر قابل تحمل شدم کہ آرسام صبورم بہ ستوه اومده اینقدرتو فکربودم کہ حتی متوجہ رفتن آرسامم نشدم

romangram.com | @romangram_com