#فردا_بدون_من_پارت_274


آرسام:"بیمارستان حشمت

زود بیا"

من:"آرسام اگہ داری شوخی میکنی اصلا شوخیہ خوبی نیست "

آرسام :"شوخی چیہ لعنتی میگم بابامرد ، مرد بفهم دیگہ"

من:"خفہ شو خفہ شو"

گوشیو محکم پرت کردم کہ هرتیکش یہ طرف افتاد

باقدمای بلند رفتم تو اتاقی کہ توش مستقر بودم و بی توجہ بہ بچہ ها کہ هی میگفتن چیشده کیفم و برداشتم و سرو تهش کردم وسایل روی زمین و بادستم کنار زدم وسوییچم و برداشتم وبادو رفتم تو حیاط

کہ یهو توسط کیارش کہ بازوم و گرفتہ بود متوقف شدم

کیارش:"چیشده؟"

بابغض نگاهش کردم کہ تکونم داد و گفت:

"آرام میگم چیشده؟"

محکم خودم و کشیدم عقب کہ بازوم ازحصار دستش آزاد شد بادو بدون اینکہ بہ آرام آرام گفتن بچہ ها توجہ کنم سوارماشینم شدم و قبل اینکہ بزارم کیارش دستش بہ در ماشین برسہ قفل و زدم وماشین و روشن کردم





چشمای پرازاشکم دیدم تار کرده بود دستمو محکم کشیدم روچشمام و وقتی دستمو برداشتم دیدم یہ دختر بچہ باچشمای درشتش باوحشت نگاهم میکنہ

پامو رو پدال ترمز فشار دادم کہ ولی ماشین متوقف نشد فاصلہ ی چندانی با دختربچہ نداشتم ،اونم سرجاش خشک شده بودو قصدتکون خوردن نداشت

برای آخرین بار پامو رو پدال فشار دادم وقتی دیدم ترمز نمیگره فرمونو بہ طرف راست چرخوندم کہ محکم بہ درخت گوشہ ی خیابون خورد کہ سرم منم محکم بہ فرمون برخوردکرد ودرد بدی تو سرم و دستم پیچید


romangram.com | @romangram_com