#فردا_بدون_من_پارت_235

اهورا:" خُب داشتیم والیبال بازی میکردیم

زیاد میپرید یہ توپم محکم خوردبہ شکمش "

اهورا:"مطمئنی خوبی ؟

رنگت خیلی پریده ها"

من :"خوبم خوبم"

سری تکون داد و رفت پیش مهدیہ

نگاهی بہ بچہ ها انداختم کہ با دیدن کیارش کہ روی صندلی نشستہ بودوسرشو و تو دستاش گرفتہ رفتم کنارش نشستم ،دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم:

"خوبی کیا؟"

سرشو آورد بالا کمی نگاهم کرد وآروم بغلم کرد خواستم ازبغلش بیرون بیام

کہ گفت:

"آرام بهت احتیاج دارم بزارکمی آروم شم"

دستمو دورکمرش حلقہ کردم کہ گفت:

"امروز خیلی ترسیدم من آنیتا رو خیلی دوست دارم اون زنداداشم نیست خواهرمہ آرام"

من:"میدونم!

هممون دوستش داریم"

کیارش:"همش تقصیرمنہ نباید توپو اونقدرمحکم پرتاپ میکردم"

یہ لحظہ چشمم افتادبہ شهاب کہ غمگین نگاهم میکرد سریع چشم ازش گرفتمو گفتم:

"تو تقصیری نداری

romangram.com | @romangram_com