#فردا_بدون_من_پارت_223

وزد زیرخنده

اهورا باحرص گفت:

"زهرمار پشمک"

واای قیافش خیلی باحال بود دستمو بیشتر رو دهنہ مهدیہ فشار دادم کہ یهو دستمو گاز گرفت جیغی کشیدم ومحکم دستمو رو دهنش برداشتم کہ درکمد بازشد

عرشیا باتعجب واهورا باحرص بهمون خیره شده بودن

اهورا:"میکشمتون "

لبامو بازبونم تر کردم وگفتم:

"مهدیہ گفت"

مهدیہ:"عِہ چرا دروغ میگی؟

توگفتی اینجوریش کنیم"

دستمو مشت کردم گرفتم جلو دهنموگفتم:

عِہ عِہ دختره ی دروغ گو مگہ تو نگفتی کرمای درونت فعال شده میخوای کرم بریزی بعدم کہ منو مجبور کردی بیام پسرعموتو اذیت کنم"

مهدیہ:"عِــ..."

اهورا حرفشو قطع کردوگفت:

"بزارید ازاینجا بیرون بیام حساب جفتتونو میرسم"

من:"خو واسہ تو کہ بدنشد عوضش راحت میتونی بخوابی کسیم نمیتونہ مزاحم خوابت شہ چون نمیتونی بیرون بیای"

عصبی نگاهم کردوگفت:

"زود باشید این نخارو بازکنید من بیام بیرون"

romangram.com | @romangram_com