#فردا_بدون_من_پارت_213

ولی نمیخواد آمادش کنی من دیشب خودم دیشب یہ چیزایی بهش گفتم"

آرسام باذوق گفت:

"جدی؟"

من:"اوهوم "

آرسام:"دمت گرم مونده بودم چجوری بهش بگم"

باتموم شدن حرفش محکم لپمو بوسیدوگفت:

"خیلی چاکریم"

همہ برگشتن طرفمونو بابا گفت:

"چیہ پسرکپکت خروس میخونہ؟

نکنہ میخوای زن بگیری خوشحالی"

آرسام:"حالاباهم حرف میزنیم"

باباخندیدوگفت:

"حتما،ولی گفتہ باشم من خیلی زود نوه میخوام"

آرسام:"روچِشَم شما جون بخواه"

همہ زدن زیرخنده ومنم بالبخند

نگاهی بہ مهدیہ کہ سربہ زیر بہ حرفامون گوش میکردو کمی سرخ شده بودانداختم کہ بابا ردنگاهم ودنبال کرد و بادیدن مهدیہ کہ حالا خیره بہ آرسام بودآرسامم خیره بہ مهدیہ موشکافہ نگاهشون کرد

وقتی عمہ میزی کہ تو حیاط بود و واسہ ناهار چید همہ رفتن بیرون منم خواستم برم کہ بابانزاشتو گفت باهام کارداره وقتی همہ رفتن بیرون باباگفت:

"آرام ،کسی کہ آرسام دوستش داره مهدیہ اس؟"

romangram.com | @romangram_com