#فردا_بدون_من_پارت_196


من:"هرکسی غم توچشمامونمیبینہ"

چشم ازش گرفتم وبہ دریاخیره شدم

من:"میدونی؟"

اهورا:"چیو؟"

من:"کسایی ناراحتم میکنن کہ واسہ خوشحالیشون هرکاری کردم!"

اهورا:"من میدونم توکاری نکردی حرفای عرفانہ همہ الکیہ"

بدون اینکہ بفهمم دارم چیکارمیکنم سرموگذاشتم روشونہ هاش کہ دستاشو دور بازوهام حلقہ کرد

اصلابہ این فکرنمیکردم، کسی کہ سرم روشونہ هاشہ ودستش حلقہ شده دور بازوهام اهورایی کہ ازش بدم میاد اون لحظہ آرامشی ازاهورا گرفتم کہ دلم میخواست برای همیشہ همونطوربمونیم

شاید بخاطراین بود کہ تنهام نذاشت وحس یہ پشتیبانو بهم داد شایدم واسہ این بود کہ سعی نکرد سوال جوابم کنہ یابهم حس ترحم نداشت

نمیدونم ونمیخواستم بهش فکرکنم فقط میخواستم چند لحظہ مغزم تهی باشہ

تهی ازهرچیزو هرکس...





توطول راه دریا تاویلا هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشدوقتی رسیدیم اهورا زنگ وفشارداد کہ چندثانیہ بعد صدای مهدیہ اومدکہ باجیغ میگفت:

"وای بچہ هااومدن ...

چرااینقدردیرکردید؟"

اهوراباحرص گفت:


romangram.com | @romangram_com