#فردا_بدون_من_پارت_189

داشتم میرفتم سمت اتاق کہ بازوم و گرفتو کشید طرف خودش

شهاب:"فقط چند دقیقہ وقتتو میگیرم"

من:"خیل خب بگو"

شهاب:"بیابشینیم تامنم راحت حرفموبزنم"

من:"لازم نکرده زودتر حرفتو بزن"

نفس عمیقی کشیدوگفت:

"باشہ!

آرام من ماه دیگہ برمیگردیم آمریکا تااونموقع خوب رو پیشنهادم فکرکن اگہ قبول کنی قید رفتنو میزنم و دوباره از نو شروع میکنیم

اگہ نہ کہ...

اگہ نہ میرمو پشت سرمم نگاه نمیکنم

فقط تو تااونموقع خوب فکراتو بکن"

من:"شهاب؟"

شهاب :"جانم؟"

سعی کردم حسی کہ ازجانم گفتنش بهم دست داده و بودونادیده بگیرم کہ موفقم شدم

من:"بنظرت توجای فکرکردن گذاشتی؟

شهاب بہ امیدمن اینجانمون اگہ میخوای بری برو چہ یہ ماه دیگہ چہ یہ سال دیگہ من نظرم عوض نمیشہ

چرانمیخوای بفهمی من حسی جز تنفربهت ندارم"

شمرده شمرده اضافہ کردم

romangram.com | @romangram_com