#فردا_بدون_من_پارت_169
اخمی کردم وتاخواستم چیزی بگم بابادستشوبہ معنی سکوت بالا آوردوگفت:
"گفتم بزار حرفام تموم شہ بعدنظرتتوبگو"
بااخم سری بہ معنای باشہ تکون دادم کہ گفت:
"ببین آرام تودخترمیومنم خیلی دوست دارم وتنها هدفم خوشبختیہ توعہ،شهابم مثل پسرمہ باشماهابزرگ شده پسرباجنب وخوبیہ ومهمترازهمہ دوست داره توام دوستش داری وگرنہ بعدشهاب همہ ی خاستگاراتورد نمیکردی
حالاکہ شهاب حاضره ببخشدت ودوباره باهم باشی بهتره قبول کنی
هرکی غیرشهاب بود حتی اگہ طرفشم دوست داشت حاضرنمیشد دوباره باکسی کہ بابهم زدن عروسیش آبرشوبرده ازدواج کنہ
بهترخوب روش فکرکنی نظرتوالویتہ ولی من همہ جوره این پسرو تاییدمیکنم بهتره یہ فرصت بہ خودتون بدی"
باحرص ازجام بلندشدم خواستم بگم خواستم بگم تموم چیزایی کہ پنهون کرده بودم بخاطرعلاقہ ای کہ بہ شهاب داشتم خواستم بگم تابابام دیگہ فکرنکنہ شهاب داره بہ دخترش لطف میکنہ کہ میخواد دبگیرتش ولی بازم مثل تموم این دوــ سہ سال ساکت شدمو چیزای کہ تو دلم بود و همونجاگذاشتم وآروم گفتم:
"من جوابم منفیہ بابا"
وبدون اینکہ فرصت بدم چیزی بگہ رفتم تواتاقمو همون لباسای دیشبیموپوشیدم و ازخونہ زدم بیرون اینقدرازحرفای باباعصبی شده بودم کہ یادم رفت باماشینم بیام خواسام برگردم ولی بااین فکرکہ ویلای دوست آرسام زیادازاینجادورنیست بیخیالش شدم وبہ راهم ادامہ دادم زنگ ویلاروفشردم کہ بعدچند ثلنیہ درباصدای تیکی باز شد
باصدای بلندی روبہ بچہ ها کہ دورهم نشستہ بودن سلام کردم کہ همشون جوابمو دادن
اهورا:"خوبی عزیزم؟"
اصلاحوصلہ ی رفتارای مسخره ی اینو نداشتم سری براش تکون دادمو روبہ شهاب گفتم:
"شهاب میخوام باهات حرف بزنم"
باشہ ای گفتوازجاش بلندشد،شونہ بہ شونہ هم بیتوجہ بہ نگاه های کنجکاو بقیہ ازویلابیرون رفتیم
شهاب:"بریم لب دریا"
romangram.com | @romangram_com